تبليغاتX
ما چهار نفر

ما چهار نفر

سلام،

باورم نمي شه همه داريم اينقدر بزرگ مي شيم.
يكي مامان شده، ۲-۳ تاييمون هم همسر و دو سه تاييمون هم نامزد ...

باورم نمي شه ...

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 12:32 PM  توسط مسافر زميني  | 

سلام

ما !! فارغ التحصيل شديم !!
حالا سرشار از خاطره هاي تلخ و شيرين از هم جدا مي شيم (قراره از هم جدا نشيم البته !!) ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 7:14 PM  توسط مسافر زميني  | 

قسمت اول:

 

سلام،

 

سرفه سرفه سرفه سرفه سرفه ...

اوه اوه چه گرد و خاکی !!

 

چه آرزوهایی که واسه اینجا نداشتیم !!! قرار بود تک تک خاطره هامون و اینجا بنویسیم ! هنوز هم دیر نشده، قراره با سيب سبز بعد از امتحان ها (شما بخوانید بعد از فارغ التحصیلی) اینجا رو آباد کنیم ! (با همکاری صمیمانه (!) کلبه آبی و فرشته! صابره و هم می خوام بیارم تو کار !!)

 

اما چی شد که بعد از این همه مدت اینجا می خواهم بنویسم .... !!!

ما 1 استاد داریم از اون استادهای خوب که ما دانشجوها خیلی دوسشون داریم !!!

که تک تک ما قبل از امتحانها نمره هامون و میدونیم !!

 

خلاصه برای ترجمه شفاهی  IIکه باهاش داریم گفته بود فیلم، اخبار یا هر چیز دیگه ای که به زبان انگلیسی باشه و ضبط کنید و با صدای خودتون ترجمه کنید. ما که اصلا انگار نه انگار چی گفته، یه گوشمون در بود و اون یکی دروازه.

 

تا روز امتحان تحقیق (که من و سیب سبز داشتیم فقط (اینم داستان ها داره که سر فرصت باید تعریف کنم)) من از شیما پرسیدم شماها نوار پر کردید ؟؟ گفت آره من و Mr. X پر کردیم فلانی هم پر کرده. من و سیب سبز هم تو خودمون افتادیم که اگه قراره بقیه پر کنند که نمیشه ما پر نکنیم و اینا ! (قدری اضطراب برمان مستولی شد!)

 

خلاصه به این نتیجه رسیدیم ما هم روش شیما و پیش بگیریم و 1 فیلم زبان اصلی و ضبط کنیم (فیلمی که زیر نویس فارسی داشته باشه) ترجمه اش و هم روخوانی کنیم !!!!!!!!! به سیب سبز گفتم فیلم چی داری؟ گفتم هری پاتر می خوای؟ گفتم آره بابا !!!! سیب سبز که شب ساعت 2 (PM) این عمل خطیر و انجام داد !!!

 

به سپیده زنگ زدم گفتم که ما داریم ضبط میکنیم به کلبه آبی هم بگو. نجمه رو هم که تو کتابخونه دیدیم بهش گفتیم، حمیده و صابره و آسمونی هم خبردار شدند و اونا هم پر کردند.

 

جای جالبش هنوز مونده !!!

 

روز امتحان که اومدیم بچه ها کلی زحمت کشیده بودند (من به جای استاد ازشون تشکر میکنم !!!):

 

من و سیب سبز "ظاهرا" کار و انجام داده بودیم !

سپیده و آسمونی 1 سخنرانی درباره سیاست های بوش ضبط کرده بود، بعدشم 1 متن از 1 روزنامه که فقط موضوعش همین بوده روخونی کردند !

نجمه، کلبه آبی، صابره و حمیده هم فقط انگلیسیش و ضبط کرده بودند که اگه احیانا استاد نوار و باز کرد حداقل انگلسیش باشه !

نجمه و آسمونی دیگه حوصله نداشتند پشت نوار و پاک کنند، پشت نوار نجمه 3 بار تکرار قرآن و پشت نوار آسمونی آهنگ (تو مثل گلی ناز و خوشگلی !!!!!)

 

 

قسمت دوم

 

نمره ها رو داد! هيچ فرقی نميکنه که کی چی داده همه تقريبا تو ۱ رنجيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 3:52 PM  توسط مسافر زميني  | 

بازم پایان ترمو امتحانو......

اه

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 11:6 PM  توسط یکی از ما 4 نفر  | 

سلام،

اوه سيب سبز چه خبره؟ چرا ميدوي؟ كلي هنوز بايد استتار كنيمممممم!
من و سيب سبز يه ور صابره و سپيده يه ور ديگه استتار كرده بوديم ! كه پشت I به هم رسيديم. حالا موندين اين قضيه استتار چيه آره؟ آقا هيچي ما يه Politic پيدا كرده بوديم كه سر يكي از كلاسامون ترجمه نكنيم و نريم يعني لازم بود 5 دقيقه دير بريم تا موضوع حل شه. استاد يه نفر و صدا بزنه بعدش هم ما بريم سر كلاس تا آخر هم خيالمون راحت كه ما رو صدا نميرنه.

اما ... اما ... اين دفعه انگار استاد دستمون و خونده بود! پشت كلاس يا به قول يكي از بچه ها پشت امام زاده دخيل بسته بوديم تا استاد يكي و صدا بزنه و ما هم مثل خانوم ها بريم تو كه ديديم كلبه آبي دستش و به علامت اينكه اوضاع خرابه تكون ميده، ما هم كه مونده بوديم جريان چيه بهش اشاره ميكرديم بچه پاشو بيا بيرون ببينيم جريان چيه؟؟؟؟ بعد اينكه آب ها از آسياب ريخته اومده، ما چهار نفر و كه به ترتيب صدا زده هيچ بچه هاي ديگه و هم صدا زده تا حرف "ص" (يعني فاميلي كه با "ص" شروع ميشه) هيچ كس ترجمه نكرده بود! به ما كه غيبت داده بوده گفته تا اينا باشن سر من كلاه نذارن! از بقيه هم 2 نمره گفته كم ميكنه !!!!! (آخ كه چقدر همه ما هم باور كرديممممم. ترم 6 آدم و از اين چيزها بترسونن آدم بهش برمي خوره هااااااااا !) خلاصه ما هم فرار و بر قرار ترجيح داديم و اين كلاس و هم ناديده گرفتيم و گفتيم بهتره ادامه كلاس و تو خونه برگزار كنيم.

حالا جالبيش اينه كه ما از رو نميريم و از يه سوراخه ديگه سعي ميكنيم حداقلي كه ميتونيم و ترجمه كنيم! ترجمه اسلامي (كه با همين استاد داريم باز) و تقسيم كرديم. متن امروز و بين 4 نفر، متن هفته ديگه و هم شديم 5 نفر، بچه ها علاقه مندند چيكار ميشه كرد.

راستي سر كلاس تحقيق به سيب سبز گفتم اندر فوايد اين كلاس () تو وبلاگ بايد يه پست بزني كه قرار شد بزنه، پس بچه پستت كوش ؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 9:36 PM  توسط مسافر زميني  | 

بوی عید داره میاد.بوی خونه تکونی حالمو به هم میزنه بوی رنگ دیوارای تازه رنگ شده ،بوی سبزه،بوی هفت سین.کاش عید نمیشد.متنفرم ازش.............
+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 6:50 PM  توسط یکی از ما 4 نفر  | 

حالا ترم جدید شرو ع شد.باز روز از نو تنبلی از نو.....
+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 8:12 PM  توسط یکی از ما 4 نفر  | 

مسافر زمینی؟؟ یعنی چی؟ حالا دیدی مشئوط شدم..... همینو میخواستی
+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 8:57 PM  توسط یکی از ما 4 نفر  | 

برای منم دعا کنید مشروط نشم..... امر خیر........
+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 11:49 PM  توسط یکی از ما 4 نفر  | 


سلام،
مثلا قرار بود تا آخر امتحانا ننويسيم !! ولي ديدم اين و بگم شما هم بهره ببريد !

قبل امتحان:

بچه ها: مسافر دستت درد نكنه اين و برو از استاد بپرس !
منم ضمن اينكه اشكالم و پرسيدم، پرسيدم استاد ببخشيد سوالات آسونه؟ گفت خيلييييييييييي، اما استاد من شنيدم سوالات شما سخته! نه بابا شايعه استتتتتت. (ما هم بچه باور كرديم !!)


امتحان:

خوب بچه ها 30 دقيقه بيشتر وقت نداريد. استاااااااااااااااااااااااااااد !!!!
بنويسيد! من 30 دقيقه كه بگذره از در كلاس ميرم بيرون.

ما: شروع كرديم به نوشتن !

من: سوال اول و به خوبي و خوشي جواب دادم ! (بماند كه بعدا متوجه شدم همينم اشتباه نوشتم !) آقا حالا هر چي ادامه ميدم ميبينم بابا اينا چيههههههههههههه وووووووووووو !!! بابا من چه جزوه اي خوندم؟؟؟؟ چرا هيچ كدوم آشنا نيست !!

هيچ كس هم حرف كه نميزد فكر كردم مشكل از من ! اما بعد چند دقيقه نجمه پرسيد : استاد مي شه سوال 8 و توضيح بديد؟ توضيح داد (اما ما كه فرقي به حالمون نكرد). كم كم بچه صداشون در اومد كه استاد اين سوال ها چيه؟ اينا كه تو جزوه نبودن !!!!! بعد كلي غر زدن، استاد تصميم گرفت يكي از سوال هار و حذف كنه. 1 قسمت از سوال و گفت بعد گفت تفاوت X و Y و بنويسيد گفتيم بابا استاااااد ما اصلا نداشتيم اينارووووووو !!!

خلاصه مطلب، وقتي برگه هار و تحويل داديم فقط مي خنديديمممممممم. كلبه آبي كه تو امتحان كنار هم بوديم سر امتحان ميزديم زير خنده !! تو راه هم كه با سيب سبز كلي خنديديم !!

بعد امتحان همه رفتيم تو اتاق استاد كه مثلا با استاد حرف بزنيم اما استاد فقط به ما لبخند ژكوكند تحويل ميداد >><< كه اگه با ديوار حرف ميزديم بيشتر تحويلمون ميگرفت.

فقط دعا كنيد نتيجه امتحان اوني نشه كه ما فكر ميكنيممممممممم.

يا علي

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 7:24 PM  توسط مسافر زميني  | 

خوب ديگه حالا نوبت منه...دوباره آخر ترم شد و ما يادمون افتاد كه به جز وظايف مهمي چون آمار گيري،دودره بازي،علافي،نق نق ،وبلاگ نويسي،و....كار غير مهم ديگري ! به نام درس خوندن هم داريم..نتيجه اين شده كه براي اينكه آخر ترم سكرات نشيم و توي پيچ قرار نگيريم ،زرنگ شديم و جزوه آپديت ميكنيم!!!و توي اينترنت دنبال درس و مشقهاي عقب مونده ميگرديم و عوض اينكه منبع تحقيقاتمون كتابخونه دانشگاه باشه دست به دامن نت شديم و صفحات نت رو با تمام مخلفاتش!!! پرينت ميگيريم و با لبخند ژكوندي تحويل استاد مربوطه ميديم ...

 پ . ن

 

1- شما هم از اين كارا ميكنين؟؟؟ نه؟!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 9:30 PM  توسط سیب سبز  | 

ما چهار تا ناامید، تنها یا تارک دنیا نیستیم. اما هر کدوم یه چیزایی تو دلمون داریم که این روزا رو برامون سخت کرده البته هر کدام به یه نحوداریم باهاشون کنار میاییم یا شایدم نمیخواهیم حلشون کنیم فقط از دور بهشون نگاه میکنیم یا از کنارشون میگذریم یا اینکه مثل من شب و روز اشک میریزیم. اما وقتی کنار هم مینشینیم دلمون میخواد اون یکی رو بخندونیم یا شاد کنیم هرچند که فقط خدا میدونه تو دل اون یکی چی می گذره. امروز که طبق معمول بین دو کلاس کنار هم نشسته بودیم سيب سبز یه چیزی گفت منو یاد چارلی چاپلین انداخت اون گفت :روزی مردی که به افسردگی دچار شده بود به دکتری میره و اون بهش میگه دلقکی رو که توی شهر هست برو ببین چند بار از این حالت بیرون میایی و مرد جواب میده که اون دلقک خودمم. ما هم انگار هم دردیم باهاش.

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 11:4 PM  توسط یکی از ما 4 نفر  | 

منتظر باشید دوشنبه یک مطلب براتون بنویسم .

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 6:32 PM  توسط یکی از ما 4 نفر  | 

سلام،

ديگه لازم به معرفي نيست كه؟! سيب سبز گفت كه ما باز بيكار شديم و يه وبلاگ جديد زديم !

ما چون به شدت فعاليم، بين 2 تا كلاس كه وقت هست مي شينيم و درس مي خونيم. مخصوصا شنبه ها 2 ساعت وقته ! ما هم كه 6 نفري همه چيزمون شبيه هم ميشه (ترجمه منظورمه !) اون روز با اعتماد به نفس كامل كه تمام مسئله ها حل شده (رياضي ديگه !!!!!) رفتيم سر كلاس نشستيم من و سيب سبز و سپيده (اينجا يه نكته خيلي كوچيك (!!!!) مطرح اونم اينكه ما 3 تا جمله هامون عين عين هم بود!). اون 3 تا هم نبودن. از قضاي روزگار من و صدا زد منم شروع به خوندن كردم، به يه جمله كه رسيدم استاد گفت خانم فلاني (سيب سبز) شما بخونيد، سيب سبز گفت استاد منم همينه، به سپيده گفت اونم خودش و از تك و تا ننداخت و گفت استاد منم تقريبا شبيه همينه !! استاد هم گفت آره! البته تقريبا كه نه، exactly ! فقط خدا رو شكر كرديم كه اون 3 نفر نبودن وگرنه ميباست از بيرون كلاس بقيه درس و دنبال كنيم !!

راستي سر فرصت بايد يكي يكي خودمون و معرفي كنيم !! (منظورم اون عكس گوشه است  !!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 6:53 AM  توسط مسافر زميني  | 

فقط ميدونم 3 سال گذشت ... مثه برق‎‏ُ باد ... عجب دورانيه ها! ... هيچ چيز نميتونه جاشُ بگيره.شديم همه فن حريف‏ ‏‎‏:آمار در مياريم ‏، كف ميبريم، دزدكي مچ دو تا جوونُ اوون گوشه كنار خلوت دانشگاهُ ميگيريمٍٍٍِِ ، مغلطه ميكنيم ِسر كلاس، بحث را ميندازيم ، ِجيم ميشيم، فيلم بازي در مياريم، ِواي ي ي ي چه حالي ميده ... شديم شيش دنگ رفيق ِفقط خدا نياره صابره بيوفته رو دور خنده و ما هم كه دست كمي ازش نداريم ... خلاصه بعد از كلاس توو بخشُ محوطه (به قول خودم حياط) پلاس ميشيمُ ديگه خدا بده بركت ... از اين هنر ها زياد داريم ِ همين يكي دو تا نيستن ... ايشالا توو قسمتاي بعدي بيشتر از هنرامون ميگيم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 10:4 AM  توسط یکی از ما 4 نفر  | 

سلام..ميبينم كه باز خودم اول شدم...باشه چون خيلي اصرار ميكنين!!! من شروع ميكنم...يكي از شيطنتها(كه باعث و بانيش بنده حقير بودم) مربوط به 4شنبه همين هفته قبل بود اونم به خاطر بحث هميشه جنجالي فمنيسم...

اونروز مغلطه اي(درست نوشتم؟) درست كردم تو كلاس كه نگو:D ...استادمون داشت در مبحث linguistics داد سخن ميراند!!! گفت كه زنها نزديكتر به استانداردهاي زباني صحبت ميكنند...دليلش اينه كه از نظر جايگاه اجتماعي پايينترند...قيافه من رو اون لحظه تصور كنين!!!!! ما هم كه سرمون واسه صحبتاي فمنيستي و اين حرفا ميره...به سپيده گفتم حال كل كل داري؟ گفت:پايتم اسيدي.يك كلمه از استاد پرسيدم:استاد شما هم اينطور فكر ميكنيد؟(لينك به اينكه استادمون يه خانم است)يهو كلاس الو گرفت....عربده اي بود كه از سر و ته كلاس در ميرفت!!!الهه و پژمان كه كم مونده بود با هم دست به يقه بشن... من و سپيده و مسافر زمینی هم كه فقط ميخنديديم...جالب اينكه آتيش استاد از همه تندتر بود...ديگه بحث داشت به جاهاي باريك ميرسيد كه استاد جمعش كرد...ولي خداييش دلايلي كه ما ارائه ميكرديم اصلا با دلايل كشكي پسرهاي كلاس قابل مقايسه نبود...همشون شديدا گريپاژ كرده بودن...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 8:35 PM  توسط یکی از ما 4 نفر  | 

سلام...بازم يه وبلاگ جديد...(بازم بيكار شديم)...اين بار ميخوام با مسافر و کلبه آبی و سیب سبزو فرشته آسموني...از خودمونو و دانشگامون و بخشمون و دانشجوهاش و مهمتراينكه، از سوتي ها ،گاف ها و خرابكاريامون،آتيش سوزوندن ها و كلا شيطنتهاي دوران دانشجوييمون براتون بنويسيم،حتي از اتفاقات خوب و بد كه همشون واسمون خاطره شدن...هنوز 3 ترم ديگه وقت داريم كه اين وبلاگ رو پرش كنيم...مطمئنم كه با خوندن اين بلاگ وقتتون رو هدر نميدين(چه جمله سنگيني..آخ گرمم شد!!!!)...چون هممون يه جورايي يه تجربه هاي مشترك داريم...شايد خيلي از حرفاي ما براتون آشنا باشه...شايد شبيهش براي شما هم اتفاق افتاده باشه...پس بياين يه مرور خاطرات بكنيم...

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 8:32 PM  توسط یکی از ما 4 نفر  |